Milishia's Blog

ژوئن 9, 2010

رجانیوز: بسیجی و سپاهی فحش است

دسته‌بندی شده در: سایر افاضات — mn @ 11:20 ق.ظ.

   یکی از سرگرمی های هر ایرانی متعهدی مرور هرچند وقت یکبار وبسایت ها و وبلاگ های حامیان دولت در کنار مطالعه نشریات ارزشی ای چون پرتو سخن و یالثارات میتواند باشد تا از این طریق از قافله جنگ نرم عقب نمانده و به فرمان مقام عظمی، در صحنه که حالا حالت صحنه سایبر به خود گرفته حضور داشته باشد.الغرض رجا نیوز را رصد میکردم که به تیتر » فحاشی BBC و VOA به عزاداران سالگرد رحلت امام» برخوردم و در حالیکه کلیک میکردم با خودم میگفتم دستشان درد نکند اما پس چرا ما ندیدیم؟ انتظارم به پایان میرسید و صفحه مورد نظر باز شد.خبر از این قرار بود:» رادیوهای آمریکایی و صهیونیستی چندین میلیون مردم حاضر در حرم حضرت امام و نماز جمعه به امامت رهبر انقلاب را سپاهی و بسیجی و ماموران رژیم معرفی کردند.».همانجا هزار احسنت و آفرین به نفوذی های خودمان در فیه ما اندرون پستوهای سازمان های نمور نظام دیکتاتوری دادم.چه زیبا و لطیف پلشتی شیطان صفتان خونخوار را به فحش تشبیه کرده اند برای رساندن پیام، دستشان درد نکند.این اقرار رجا نیوز به تبدیل شدن صفات «بسیجی و سپاهی و مأموران رژیم» به فحش در جامعه به نظرم آنقدر ارزشمند آمد که عین تیتر را در گوگل سرچ کردم تا بازتاب آن را ببینم که مشاهده کردم تمام سایت ها و وبلاگ های رسمی و غیررسمی دولتی و حکومتی عین آن را نقل کرده اند که مایه خوشحالی من شد، چرا که نشان از به خودشناسی رسیدن آنها میداد.
   لینک خبر: http://www.rajanews.com/detail.asp?id=51965
   در ادامه مطلب هم مشروح کامل آن در دسترس است.

(ادامه…)

ژوئن 4, 2010

چند عکس از امام ره

دسته‌بندی شده در: سایر افاضات — mn @ 10:06 ق.ظ.

مه 29, 2010

مزخرفات نیک آهنگ کوثر و باقی بچه ها

دسته‌بندی شده در: سایر افاضات — mn @ 7:43 ب.ظ.

   حقیقت اینست که یک مشت خر به معنای کلمه یک زمانی توی این کشور بودند و هیچ غلطی نکردند و حالا هم رفته اند از این کشور و شروع کرده اند به غلط کردن و همه شان هم مدعی اند که بسم الله بسم الله، یا علی، زده اند زیر پرچم دموکراسی و آزادی برای این خراب شده و در حالیکه ته مانده شعورشان از هفت سوراخشان دارد میزند بیرون نقش پیامبری یک چیزی که اسمش شده جنبش را هم مرحمت کرده و پذیرفته و یا مثل تعدادی از آنها به زور دنبال تشکیل دفتر و دستک دویده اند و خود را سرش معرفی کرده اند یا چون عده ای دیگر از پیام آوران الهی دست به سینه ایستاده اند و هردم زری میزنند که مردم راست کرده را هدایت کنند. ابتدا ما یک سؤالی داریم و آن اینکه چند درصد عزیزانی که کف خیابان ها را پر کردند رایحه خوش اصلاحات را استشمام کرده بودند؟ ما که بودیم و دیدیم غالب 25 را رد نمیکنند و یعنی سال 79، 16 سالشان بوده و یا در همین حدودا.و ما یک تحقیق دیگری هم بعمل آورده ایم که دریافتیم قشر عظیمی از سبزی های امروز، زمانیکه رأی اولی بودند، یا جو زده یا هرچیز دیگری، بدلیل اقدامات صحیح و صد در صد درست اصلاحاتی ها و نشریات و رسانه هایشان صندوق های دور اول احمدی را سنگین نموده بودند و به وی دلخوش کرده بودند ای بپوسه این دل.و البته این نشان از بلوغ و بالندگی مفهوم تحزب و مشارکت در کشورمان دارد که یک دور، یک حزب بیست ملیون رأی بیاورد و دور بعد حزب مخالفش بیست ملیون رأی بیاورد و دوربعدترش هیچکدام رأی نیاورند و دروغکی بگویند که یک حزب بیست ملیون رأی آورده و… راستش گاهی که پای افاضات پامنقلی مغزهای فراریمان مینشینم جدای از دو مسلسل فحش که نثارشان میکنم با خودم میگویم که گوساله لندهور کم کم 40 را میزند و کسی که هم که الان صاحب نظر و به به و چهچه شده لابد یه زمانی یه کارهایی کرده بعد درحالیکه یک مسلسل فحش دیگه کوک میکنم میگم این الاغ یا انقلاب و جنگ و ندیده و نکردشون، یا اصلاً توی باغ نبوده یا خیلی خیلی خیلی احمقه، یعنی ما هم که هیچکدوم رو ندیده و نکرده ایم باز عقل و شعور چپ مان در این زمینه به شکل چشمگیری می چربد به افاضات آقایان. و از آن جمله نیک آهنگ کوثر که فکر میکنه چون نقاشیش خوبه پس بقیه درساش هم باید خوب باشن و خلاصه دمی از پاچه گیری و بافتن خزعبلات و مزخرفات غافل نمیماند و من نمیدانم چه اصراری دارد که مدل روزنامه نگاری مورد قبولش را که فراتر از تله تکست نیست صحیح ترین مدل بداند و هرچی ازش پرسیدن شروع کند به خوردن اینکه:»بله، ما همیشه و از همان روزیکه گوتنبرگ در سردوشاباد خودمان ماشین چاپ را ابداع کرد،روزنامه نگاریمان نون بگیری از این و آن بوده و ما هیچ وقت روزنامه نگاری درست و حسابی نداشته ایم که نون نخورد و فقط دنبال زدن پیتزا باشد و الخ». و ما میگوییم که پویایی یک جامعه و راه دموکراسی و آزادی فقط تحزب است با تمام جغرافیای معنایش و تا تحزب و حزبی گیری بین تک تک جمعیت مردممان فراگیر نشود با دوهزار جنبش و انقلاب و اصلاح دیگر به هیچ جا نمیرسیم و حزب هم یعنی رسانه و کلاً قدرت یعنی رسانه و در کنارش اسلحه و پول حالا خواه مثبت گیر و خواه منفی.و کار رسانه ای جهت دار است که میتواند منجر به بوقوع پیوستن خواست قشر غالب شود که یعنی دموکراسی و مردم سالاری و تنها در اینصورتست که فردی که میخواهد قدرت را بدست گیرد ملزم میشود اصولی را بپذیرد تا پذیرفته شود.بفرما، اینم پست آخرش هست حیف نون: «سبزالله می‌میرد، منطق نمی‌پذیرد».

مه 17, 2010

شجریان، پژواک روزگار (سخنان استاد در مستند » شجریان، پژواک روزگار» )

دسته‌بندی شده در: سایر افاضات — mn @ 10:43 ق.ظ.

   بی بی سی فارسی بنابر قولی که به بینندگان خود داده بود مستند شجریان،پژواک روزگار را یکشنیه 27 اردیبهشت 1389 پخش کرد.این مستند یکساعته حاصل همراهی صادق صبا مدیر بی بی سی فارسی با استاد شجریان و گروه شهناز طی کنسرت های ایشان در قونیه بود که با مثنوی خوانی استاد شجریان بر مزار مولانا آغاز شد.استاد پس از سی سال دوباره بر مزار عارف بزرگ ایرانی «بشنو از نی چون حکایت میکند…» را در حضور دوستدارانش خواند.استاد شجریان در مورد مولانا گفت:»او خداوند را در وجود خودش دید و از بردگی فکری بیرون آمد و شد مولانا،بزرگی مولانا به جهت بی نیار شدن اوست.» در ادامه استاد شجریان در مورد موسیقی گفت:»موسیقی آدم را به جایی میبرد که هیچ چیز دیگری نمیبرد و موسیقی میتواند به تعالی همه هنرها کمک کند.»
   استاد شجریان سپس از سختی های آمدن به تهران و شروع حرفه ای موسیقی و ورودش به رادیو گفت.استاد در مورد رادیو و تلویزیون پیش از انقلاب و جشن هنر شیراز گفت:»آن موقع آنجا با روحیات من نمیخواند.من حس میکردم سیاست پخش صداها از رادیو و تلویزیون،کاباره ها را تأیید میکند.بعد سالی یکبار در جشن هنر،جلوی خارجی ها وقتی میخواستند بگویند ما موسیقی اصیل داریم یاد شجریان می افتادند».سپس تصاویری از جشن های هنر شیراز با توضیحات صادق صبا پخش شد:»اولین جشن هنر در سال 1346 در شیراز برگزار شد و یازده سال پیاپی ادامه یافت.جشنواره ای که هنرمندان کشورهای مختلف را در شیراز گرد هم می آورد تا آثارشان را به نمایش بگذارند.استاد شجریان در هشت دوره آن شرکت کرد و بعنوان اعتراض از شرکت در یک دوره خودداری نمود.»در ادامه تصاویری از کنسرت های استاد در جشن های هنر شیراز پخش شد.
   استاد شجریان از صرف شدن بیشتر وقتش برای انتخاب شعر گفت و افزود:»تاریخ را میتوانید از روی اشعاری که من انتخاب کرده ام در این سی ساله پیدا کنید.»سپس از کنسرت قونبه استاد و گروه شهناز،آواز زیر با شعر مولانا پخش شد که با تشویق حضار همراه شد:
   من مرغ عالی همتم از آشیانه بر پرم / تا کرکسان چرخ را هم بال و هم پر بشکنم

   گفتگوی صادق صبا و استاد شجریان حول استفاده از شعر نو در موسیقی ادامه پیدا کرد و استاد شجریان گفت داروگ با آهنگسازی محمدرضا لطفی اولین تجربه ایشان در زمینه کار با شعر نو بوده و بعد از آن هم پرکن پیاله فریدون مشیری را اجرا کرده اند.سپس صادق صبا از «زمستان است» اخوان ثالث که استاد با همراهی حسین علیزاده و کیهان کلهر و همایون شجریان آن را اجرا کرده اند و هماهنگی با زمانه اش پرسید،استاد در مورد زمستان است گفت:»همان موقع هم که من آن را خواندم همینطور زمستان بود،کسی سلام آدم را پاسخ نمیداد،مردم در یک ناامیدی و سردی فرور رفته بودند،من زمستان است را با آواز خواندم.واقعاً وقتی شروع میکردم به خواندن مرا با خودش میبرد و این یک رسم خوبی است که ما اگر بخواهیم شعر نو را با آواز بخوانیم باید حالت دکلمه اش بیشتر از چهچهه باشد، چون مثل غزل نیست.»سپس مستند شجریان،پژواک روزگار،با نمایش تصاویری از اخوان ثالث و فیلم ها و عکس هایی در مورد کودتای 28 مرداد 1332 با پس زمینه اجرای استاد شجریان و توضیحات صادق صبا در مورد شعر زمستان ادامه پیدا کرد: «اخوان ثالث شعر زمستان را بعد از کودتای 28 مرداد 1332 سرود.زمانیکه حکومت پس از کودتا مخالفان را به شدت سرکوب کرد و جامعه نا امید از تغییر در وضعیت حاکم در سکوت و سردی فرو رفته بود.»
   استاد شجریان در پاسخ به سؤال صبا در مورد مصالحه بر روی موسیقی اصیل برای پاسخ دادن به نیازهای زمانه و پایین آوردن موسیقی متعالی گفت:»موسیقی دو بخش است،یکی به ذاته موسیقی ای است که بدون کلام است که پیام خودش را دارد و دنیای خودش را،یکی موسیقی با کلام است.وقتی موسیقی با کلام می آید،کلام خودش موسیقی دارد،یعنی کلام اگر موسیقی اش را ازش بگیریم ارزشی ندارد.فرض کنید این شعر را: ابرو به ما متاب که ما دلشکسته ایم.من میگم: ابرو به ما متاب که ما دل شکسته ایم. معنایش را عوض کردم،شعر را دگرگون کردم.چه کار کردم؛ جای یک سیلاب را جابجا کردم. دل شکسته ایم تا اینکه دلشکسته ایم.فقط موسیقی را عوض کردم، کار دیگری نکردم،معانیش عوض شد.پس معانی در درون کلام، آن موسیقی ای است که وجود دارد و ما آن را کشف میکنیم و ارائه اش میکنیم.آن موقعست که این شعر جایگاه خودش را پیدا میکند و به قدری خوب خودش را نشان میدهد که مردم میگویند چقدر این شعر زیباست و ما حالا معنایش را فهمیدیم.من موسیقی اصیلم را وقتی دنبال میکنم،موسیقی نژاد است،نژاد مردم زبان مردم است،پس همه چیز باید برای مردم باشد،زبان دل مردم باشد.سروش مردمان سرزمینم باید باشد.» سپس تصاویری از کنسرت هم نوا با بم استاد پخش شد که نمونه ای از این همراهی و همزبانی مردمی بود.این کنسرت که ویدئوی آن هم توسط مؤسسه دل آواز پخش شد در دی ماه 1382 و به دنبال زلزله بم اجرا شد.

   در بخش دیگری از این مستند صمیمی استاد در پاسخ به این سؤال که چرا موسیقی ایران نتوانسته در دنیا بعنوان یک هنر ایرانی شناخته شود گفت:»چرا،الان شناخته شده، اما فراگیر نشده،علتش هم اینست که معرفی نشده، بایستی موسیقی در یک ویترینی،یک جایی معرفی بشود،و از اهالی آن کشور بیایند معرفی کنند آن موسیقی را،اگر موسیقی را معرفی کنیم،ما هنرمندان خوبی هم الان داریم که خیلی خوب میتوانند موسیقی مان را معرفی کنند و من خیلی خوشبینم،چون خیلی چیزها دیدم که تغییر کرده و رشد کرده و خیلی خوب رشد کرده،شاید هیچ جای دنیا مثل ما موسیقی شان اینجور رشد نکرده توی این سالها،حالا مردم عادی گاهی اوقات فکر میکنند که موسیقی ما همه اش غمناکست، نه اینجور نیست،همه موسیقی ها غمناکست،همه موسیقی ها شادست،بستگی به این دارد که جامعه چه حال و روحیه ای دارد و موسیقی ما از تمام موسیقی های دنیا استعدادهای بیشتری دارد که هرکاری بشود با آن کرد. فقط مذهب بوده که در طول هزار سال نگذاشته موسیقی خودش را نشان بدهد.چون روحانیت فکر کرده که یک رقیب دارد،موسیقی را از صحنه بیرون میکرده.این رشد نکرده ولی هسته هایش هست و به مجردی که موقعیت خوب پیدا شود موسیقی خودش را نشان میدهد.»

   بعد از آن قسمتی از برنامه به معرفی و گفتگو و نمایش سازهای ساخته شده توسط استاد اختصاص یافت.سپس صادق صبا از استاد شجریان پرسید:»شما انقلاب که شد یکدفعه ای یک شجریان دیگری ظاهر شد،یعنی شجریانی که سرودهای انقلابی و به اصطلاح میهنی میخواند؟» و استاد در جواب گفتند:»حقیقتش آن موقع هم من خیلی انقلابی نبودم،برای اینکه چیزهایی میدیدم در سیاسیون و احزاب گوناگون که دوست نداشتم.ولی اطرافیانم همه کسانی بودند که جهت گیری های سیاسی داشتند و افکار چپی داشتند و من اصلاً این تفکرات را دوست نداشتم.ولی مجبور میشدم میان آن بچه ها،اطراف من هرکسی بود حرف سیاست میزد.درستست که من از خیلی از چیزهای حکومت راضی نبودم، اما اینقدر که اینها نمیدانستند کجا میخواهند بروند و اینها،حقیقتش من خیلی بهش امیدوار نبودم.» در ادامه صادق صبا از ترانه ایران ای سرای امید پرسید که استاد پاسخ داد:»من آن موقع دوتا شعر خواندم ضد و نقیض همدیگر که هیچکس متوجه نشد،یکی مال سایه(ایران ای سرای امید…) و یکی هم مال جواد آذر(ای مجاهد،ای مبارز،دل یکی کن،جان یکی کن…)،خوب این بر بامت سپیده دمید،این آن حالت رستاخیزی بود که در جامعه پیش آمده بود ولی خوب اشتباه زیاد کردند،این آن حالت را دارد میگوید که بر بامت سپیده دمید.بعد بعدازچندوقت آمدند این را پخش میکنند و نشان میدهند که آقای خمینی دارد از پله های هواپیما می آید پایین و این شعر را هم میگذارند،من این شعر را برای ایشان نخواندم اصلاً،این برای آن حالتی بود که در مردم پیدا شده بود.برای شخص نبود…»سپس تصاویری از دوران انقلاب و مردم قهرمان و مبارز که بعضی از این تصاویر گویی عمداً از صدا و سیمای ملی پخش نمیشوند همراه با ایران ای سرای امید استاد با شعر سایه و آهنگسازی محمدرضا لطفی پخش شد.

   بخش بعد اختصاص به اوایل انقلاب و ربنای استاد و آلبوم بیداد داشت.استاد گفتند:»خدا را شکر سال اول انقلاب با یک عده از جوان ها که آمده بودند در سازمان صدا و سیمای آن موقع که هنوز وضعش به شکل دیگری بود و هنوز رادیو تلویزیون بود که میگفتند کمک کنید به ما که بتوانیم برنامه خوب تولید کنیم.گفتیم خیلی خوب،کمک میکنیم که بتوانید برنامه خوب تهیه کنید.یک روز یکی به من گفت فلانی برای دم افطارمان یک فکری بکن، رفتم خانه و یک چیزهایی و یک شعری انتخاب کردم و بعدازظهر آمدم و رفتم در استودیو خواندم و گفتم این را بچه ها گوش کنند و کار کنند،حالا من حقوق بگیر آنجا هم نبودم که،همه اینها هم میخواستند کمک کنم، کمک میکردیم،آن موقع و در آن وضعیت من این را تهیه کردم و دادم بهشان.بعد یکدفعه دیدم که یک فتوا از آقای خمینی گرفتند که ایشان گفت موسیقی مخدر است و فلان و اینها،درست قبل از ماه رمضان تابستان 1358.من گفتم خداحافظ شما، جای ما نیست.موسیقی مخدره؟حرامه؟خودتون میدونید و خودتون،درست دو روز قبل از ماه رمضان بود که این موضوع آمد.من این نواررا تهیه کردم،گفتم آقای فلانی این نوارتون؛ربنا خوانده شده، مثنوی هم تویش است ،داده بودم بچه ها خوانده بودند و همش توی آن بود، دادم و خداحافظ.روز بعد دیدیم که صدای خودم را پخش کردند.بجای اینکه آن نوار را که من این همه وقت صرف کرده بودم که تهیه کرده بودم از کسانیکه شرکت کرده بودند،آنرا پخش نکردند،نوار خود من را پخش کردند.»

   در ادامه صادق صبا در مورد چند سال خانه نشین شدن استاد و اولین کارشان پس از انقلاب پرسید که استاد در مورد آستان جانان و همکاری با پرویز مشکاتیان و ناصر فرهنگفر صحبت کردند.سپس صادق صبا در مورد بیداد پرسید و گفت شما بیداد را که انتخاب کردید برای خواندن،چه میخواستید بگویید؟استاد شجریان پاسخ دادند:»بیداد اعتراضی بود که بعد از چهار سال  از به ثمر رسیدن انقلاب سال 1357 در سال 61 و 62 من خواندم.دیدم حرفهایی که زده شده کو؟ قولهایی که داده شده کو؟ چی شد؟ ما چه میخواستیم و چه بدست آوردیم؟ چرا چیزی را که مردم میخواستند به دست نیاوردند؟ آنجا بود که من گفتم که : یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد / شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار / مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد… من این اعتراض را در درون جامعه میدیدم،چون در درون خودم میدیدم،آمدم بیانش کردم،من شنیدم که یکی از آیت الله ها،نمیدونم،حکم مصادره اموال داده بود و از این بازی ها که ما شبانه هرچی نوار و دستگاه ضبط و هرچه داشتیم که از دستبرد بیرون باشه بردیم از خانه بیرون.حالا یه فرش و مبل بود رو بیا ببر،ولی نوارام رو من توی انقلاب سه دفعه جابجا کردم با چه گرفتاریهایی»
   در قسمت بعدی تکنوازی سه تاری از مژگان شجریان پخش شد که حضار در سالن را به وجد میآورد،بعد صادق صبا گفتگویی هم با ایشان داشت و مژگان شجریان از فوق العاده بودن پدر و مواظب بودن خانواده برای ندادن کمترین بهانه به دست بدخواهان گفت.گفتگویی هم در مورد تشکیل گروه موسیقی جوان شهناز و استقبال از آن در جامعه و جامعه موسیقی با مجید درخشانی صورت گرفت.میجید درخشانی گفت:»در جامعه موسیقی شاید بگویم خیلی نه ولی در مردم شنونده و طرفدار استاد خیلی استقبال شده.همان یک تیکه سازی که یک جوان بتواند در کنار استاد بزند،این یکی از آرزوهای هر نوازنده ای است.و از آنطرف هم برخی در جامعه موسیقی معتقدند که چرا استادها کنار استاد شجریان ننشینند.خوب استادها که سالها با هم کار کرده اند و ضرورت تشکیل یک ارکستر اینست که اعضا مداوم در تمرینات حضور داشته باشند که اساتید نمیتوانند اینکار را بکنند.ایشان هم اعتقاد دارند و من هم اعتقاد دارم که موسیقی ایرانی نیاز به رنگ آمیزی دارد برای اینکه بتواند بیان قوی تری داشته باشد، قطعات باید تنظیم بشود…»
   در ادامه با توضیحی از صادق صبا قسمتی از هدیه ای مشترک که همایون و مژگان شجریان برای تولد پدر خوانده بودند پخش شد.این تصنیف با شعری از اسماعیل خویی و آهنگسازی مجید درخشانی بود:    جهان در صدای تو آبی است / صدای تو را دوست دارم / صدای تو از آن و از جاودان می سراید…
   در قسمت بعدی استاد از علاقه مندی هایش،آنچه میشنود و آنچه میخواند گفت.سپس تخته نرد استاد و صادق صبا پخش شد.در ادامه صادق صبا پرسید:»شما در این سالها خیلی مقاومت میکردید،یعنی من شنیدم که مثلاً اگر میرفتید یک جایی و یک عکس خاصی را میخواستند بزنند یا ترتیب خاصی در سالن میخواستند اجرا بکنند شما میگفتید نه و می ایستادید.چطور این کار را میکردید؟» استاد گفتند:» آره،به اتکا اینکه راهم را درست دارم میروم،به اتکای اینکه منطقم درستست، و به اتکای غروری که داشتم و برای احترام به هنرم مجبور بودم وایسم جلوی اینها».در ادامه پرسش و پاسخی به شکل زیر صورت گرفت:
- اصولاٌ نگران نیستید که حکومت بخواهد با شما برخورد بکند؟
- : چه برخوردی میخواهد بکند؟
- بازداشتتان بکند
- : خوب بکند،هراسی نیست
   در ادامه صادق صبا در مورد تصنیف مرغ سحر پرسید،استاد در پاسخ به دلیل محبوبیت این تصنیف گفتند: » همان تأثیری که در کلام این تصنیف هست زبان حال مردم امروز ماست.ظلم ظالم، جور صیاد، آشیانم داده بر باد، ای خدا، ای فلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن، خوب مردم همه باهاش میخوانند،این اعتراضی است که در جامعه وجود دارد.»سپس قسمتهایی از اجراهای مختلف این تصنیف پخش شد.استاد شجریان افزودند: «هیچوقت من خودم را ببخشید این را میگویم،بعنوان استاد محمد رضا شجریان نمیشناسم.هیچوقت خودم را اینجوری نشناختم.همیشه خودم را بعنوان یک آدم معمولی که دارم با همه زندگی میکنم و نیازها را حس میکنم و از آن جایگاه و دیدگاه به جامعه ام نگاه میکنم.ولی بعد موقعی که میخوام کار بکنم میگم خوب،حالا من باید حرف دل مردم را بزنم.»در لا به لای این مستند،تصاویر و قطعه های بدیعی از استاد،اجراها و کنسرت های ایشان،ارتباط با دوستدارانشان و آثار ایشان پخش شد.
   صادق صبا در مورد حوادث بعد از انتخابات هم از استاد پرسید و از اینکه نام استاد پس از انتخابات خیلی بیش از گذشته مطرح شده.استاد گفتند:» یه آدم اومد توی تلویزیون،به مردم،آمد یه نیشخندی زد و گفت یه عده خس و خاشاک اون گوشه دارند حرف میزنند و ما مثل آب روان اومدیم و… گفتم خوب،من صدای این خس و خاشاکم.اما خس و خاشاک وقتی طوفان به راه بیافته چشم آدم رو کور میکنه.»و ادامه گفتگو:
- شما احساس میکنید در جامعه ایران یه خشمی وجود داره در مقابل وضعیت موجود؟
- : بله،خـــشم. و هیچ کس جلوی این خشم رو نمیتونه بگیره.این ملت وقتی که خشمش برانگیخته میشه تاریخ نشون داده هیچ نیرویی نتونسته جلوش مقاومت کنه.5 سال و 10 سال و 20 سال و 15 سال و ایناهم چیزی در سن تاریخ نیست.لحظه است.
- شما نگران آینده نیستید؟
- : نگران آینده نیستم،آینده که خوب آینده دور و دراز نیستم،اما گذر سختی در پیشه، بسیار سخت.و واقعاً نگران کننده است.اگر این دو حرف همدیگر رو نتوانند خوب بشنوند خیلی خطرناکه.
- کدوم دو همدیگر رو خوب نشنوند؟
- : این دو که در مقابل هم قرار گرفتند،حکومت و مردم.یکیشون بایستی منطق دیگری رو بپذیره.ولی در پایانش اون چیزی که مردم میخوان بدست میارن.
- و آخرین ترانه ای هم که شما خواندید زبان آتش بود که شعر مشیری بود و مدتها پیش گفته بود؟اون چه ربطی به زمانه فعلی داره؟
- : خوب بعد از انتخابات ما یه چیزایی دیدیم که حقیقتش دیدم که باید بگیم تفنگت رو بگذار زمین.آدم به روی برادرش که آتش نمیگشاید.حرف حسابی رو باید جواب درست و حسابی داد.
به این ترتیب مستند شجریان،پژواک روزگار همراه با تصاویری از اعتراضات مردمی پس از انتخابات در کنار تصویراستاد شجریان در استودیو که زبان آتش را میخواند به پایان رسید.

نوشته شده در:http://dylaman.blogfa.com/

مه 12, 2010

تولدم

دسته‌بندی شده در: شخصی — mn @ 4:16 ب.ظ.

این,این سرگذشت کودکی است
که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است… ( حسین پناهی )

مه 7, 2010

یک قصیده و یک مثنوی از ایرج میرزا در مورد حجاب (+14)

دسته‌بندی شده در: سایر افاضات — mn @ 5:54 ب.ظ.

   نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند / نعوذباالله اگر جلوه بی نقاب کند
   فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست / چرا که هرچه کند حیله در حجاب کند
   ایرج میرزا فرزند غلام حسین میرزای قاجار و او پسر ملک ایرج بن فتحعلی شاه است.بدین ترتیب فتحعلی شاه قاجار جد اعلای وی بود و پدران ایرج، تا نیای بزرگ وی فتحعلی شاه، همه شاعر بوده اند.فتحعلی شاه و پسرش ملک ایرج، با آنکه شاعری پیشه نداشتند و از روی تفنن شعر می سرودند، باز دارای دیوان بودند.اما غلامحسین میرزای قاجار پدر ایرج شاعر رسمی درگاه مظفرالدین میرزای ولی عهد بوده و لقب شاعری داشته و شاید از این راه اعاشه می کرده است.پس از مرگ وی درباریان این منصب را به ایرج دادند تا بتواند از درآمد آن، خانواده بی سرپرست پدر را سرپرستی کند.از دیوان این شاعر معترض به متشرعان متحجر و بنیادگرا دوشعر در مورد حجاب که بی مناسبت به اتفاقات این ایام – از زلزله در ایران تا منع برقع در بلژیک -در نیستند در ادامه تقدیم میشود با ذکر این نکته که اشعار ایرج میرزا آکنده از الفاظ رکیک و اصطلاحات کوچه بازاری است و لذا بهتر است افراد زیر14 سال به همراه پدر و مادرشان به خوانش اشعار این شاعر بپردازند(:متنوی همین پست).قصیده ای از ایرج میرزا در انتقاد از حجاب:

نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند / نعوذباالله اگر جلوه بی نقاب کند
فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست / چرا که هرچه کند حیله در حجاب کند
چو نیست ظاهر قرآن به وفق خواهش او/ رود به باطن و تفسیر ناصواب کند
ازو دلیل نباید سؤال کرد که گرگ / به هر دلیل که شد بره را مجاب کند
کس این معما پرسید و من ندانستم / هر آنکه حل کند آن را به من ثواب کند
به غیر ملت ایران کدام جانور است / که جفت خود را نادیده انتخاب کند
کجاست همت یک هیأتی ز پردگیان / که مردوار ز رخ پرده را جواب کند
نقاب بر رخ زن سد باب معرفت است / کجاست دست حقیقت که فتح باب کند
بلی نقاب بود کاین گروه مفتی را / به نصف مردم ما مالک الرقاب کند
به زهد گربه شبیهست زهد حضرت شیخ / نه بلکه گربه تشبه به آن جناب کند
اگر ز آب کمی دست گربه تر گردد / بسی تکاند و بر خشکیش شتاب کند
به احتیاط ز خود دست تر بگیرد دور / چو شیخ شهر ز آلایش اجتناب کند
کسی که غافل از این جنس بود پندارد / که آب پنجه هر گربه را عذاب کند
ولی چو چشم حریصش فتد به ماهی حوض / ز سینه تا دم خود را درون آب کند
ز من مترس که «خانم» تورا خطاب کنم / ازو بترس که «همشیره»ات خطاب کند
به حیرتم ز که اسرار هیپنوتیسم آموخت / فقیه شهر که بیدار را به خواب کند
زنان مکه همه بی نقاب می گردند / بگو بتازد و آن خانه را خراب کند
به دست کس نرسد قرص ماه در دل آب / اگرچه طالب آن جهد بی حساب کند
تو نیز پرده عصمت بپوش و رخ بفروز / بهل که شیخ دغا عوعوِ کلاب کند
به اعتدال از این پرده مان رهایی نیست / مگر مساعدتی دست انقلاب کند
زهم بدرد این ابرهای تیره شب / وثاق و کوچه پر از ماه و آفتاب کند

   مثنوی ای از ایرج میرزا در مورد حجاب که در آن از ظاهرگرایی دینی انتقاد میکند و پرده های عصمت را میدرد تا عصمت را شرح دهد و ضمن آن در ستم روا رفته به زنان،پیکان انتقاد را بسوی عده ای اززنان کورفکر و نادان میگیرد و اینجا از معدود جاهایی است که این تقصیر کمی از گردن مرد برداشته شده است:
   بیا گویم برایت داستانی / که تا تأثیر چادر را بدانی / در ایامی که صاف و ساده بودم / دم کریاس در اِستاده بودم / زنی بگذشت از آنجا با خش و فش / مرا عرقُ النسا آمد به جنبش / ز زیر پیچه دیدم غبغبش را / کمی از چانه قدری از لبش را / چنان کز گوشه ابر سیه فام / کند یک قطعه از مه عرض اندام / شدم نزد وی و کردم سلامی / که دارم با تو از جایی پیامی / پریرو زین سخن قدری دودل زیست / که پیغام آور و پیغام ده کیست / بدو گفتم که اندر شارع عام / مناسب نیست شرح و بسط پیغام / تو دانی هر مقالی را مقامیست / برای هر پیامی احترامیست / قدم بگذار در دالان خانه / به رقص آر از شعف بنیان خانه / پریوش رفت تا گوید چه و چون / منش بستم زبان با مکر و افسون / سماجت کردم و اصرار کردم / بفرمایید را تکرار کردم / به دستاویز آن پیغام واهی / به دالان بردمش خواهی نخواهی / چو در دالان هم آمد و شد فزون بود / اتاق جنب دالان بردمش زود / نشست آنجا به صد ناز و چم وخم / گرفته روی خود را سخت محکم / شگفت افسانه ای آغاز کردم / در صحبت به رویش باز کردم / گهی از زن سخن کردم گه از مرد / گهی کان زن به مرد خود چها کرد / سخن را گه ز خسرو دادم آیین / گهی از بی وفایی های شیرین / گه از آلمان براو خواندم گه از روم / ولی مطلب از اول بود معلوم / مرا دل در هوای جستن کام / پریرو در خیال شرح پیغام / به نرمی گفتمش که ای یار دمساز / بیا این پیچه را از رخ برانداز / چرا باید تو رو از من بپوشی / مگر من گربه می باشم تو موشی / من و تو هردو انسانیم آخر / به خلقت هردو یکسانیم آخر / بگو، بشنو، ببین، برخیز، بنشین / تو هم مثل منی ای جان شیرین / تورا کان روی زیبا آفریدند / برای دیده ما آفریدند / به باغ جان ریاحینند نسوان / به جای ورد و نسرینند نسوان / چه کم گردد ز لطف عارض گل / که بروی بنگرد بیچاره بلبل / کجا شیرینی از شکر شود دور / پرد گر دور او صدبار زنبور / چه بیش و کم شود از پرتو شمع / که بر یک شخص تابد یا به یک جمع / اگر پروانه ای بر گل نشیند / گل از پروانه آسیبی نبیند / پریرو از این سخن بی حد برآشفت / زجا برجست و باتندی به من گفت: / که من صورت به نامحرم کنم باز؟ / برو این حرفها را دور انداز / چه لوطیها در این شهرند واه واه! / خدایا دورکن الله الله / به من گوید که چادر وا کن از سر / چه پرروی است این الله اکبر / جهنم شو! مگر من جنده باشم / که پیش غیر بی روبنده باشم / از این بازی همین بود آرزویت / که روی من ببینی، تف به رویت / الهی من نبینم خیر شوهر / اگر رو واکنم بر غیر شوهر / برو گمشو عجب بی چشم و رویی / چه رو داری که با من همچو گویی / برادر شوهر من آرزو داشت / که رویم را ببیند شویم نگذاشت / من از زن های طهرانی نباشم / از آن هایی که میدانی نباشم / برو این دام بر مرغ دگر نه / نصیحت را به مادر خواهرت ده / چو عنقا را بلندست آشیانه / قناعت کن به تخم مرغ خانه / کنی گر قطعه قطعه بندم از بند / نیفتد روی من بیرون ز روبند / چرا یک ذره در چشمت حیا نیست / به سختی مثل رویت سنگ پا نیست / چه میگویی مگر دیوانه هستی / گمان دارم عرق خوردی و مستی / عجب گیر خری افتادم امروز / به چنگ اَلپَری افتادم امروز / عجب برگشته اوضاع زمانه / نمانده از مسلمانی نشانه / نمیدانی نظربازی گناهست / ز ما تا قبر چهار انگشت راهست / تو میگویی قیامت هم شلوغ است؟ / تمام حرف ملاها دروغست؟ / تمام مجتهدها حرف مفتند؟ / همه بی غیرت و گردن کلفتند؟ / برو یک روز بنشین پای منبر / مسائل بشنو از ملای منبر / شب اول که ماتحتت در آید / به بالینت نکیر و منکر آید / چنان کوبد به مغزت توی مرقد / که می رینی به سنگ روی مرقد / غرض آنقدر گفت از دین و ایمان / که از گه خوردنم گشتم پشیمان / چو این دیدم لب از گفتار بستم / نشاندم باز و پهلویش نشستم / گشودم لب به عرض بی گناهی / نمودم از خطاها عذرخواهی / مکرر گفتمش با مدّ و تشدید / که گه خوردم، غلط کردم، ببخشید / دوظرف آجیل آوردم ز تالار / خوراندم یک دو بادامش به اصرار / دوباره آهنش را نرم کردم / سرش را رفته رفته گرم کردم / دگر اسم حجاب اصلاً نبردم / ولی آهسته بازویش فشردم / یقینم بود کز رفتار این بار / بغرد همچو شیر ماده در غار / جهد بر روی و منکوبم نماید / به زیر خویش کـ.ـس کوبم نماید / بگیرد سخت و پیچد خایه ام را / لب بام آورد همسایه ام را / سر و کارم دگر با لنگه کفشست / تنم از لنگه کفش اینک بنفشست / ولی دیدم به عکس آن ماه رخسار / تحاشی میکند، اما نه بسیار / تغیر میکند، اما به گرمی / تشدد میکند لیکن به نرمی / از آن جوش و تغیرها که دیدم / به «عاقل باش» و «آدم شو» رسیدم / شد آن دشنام های سخت سنگین / مبدل بر جوان آرام بنشین / چو دیدم خیر،بند لیفه سستست / به دل گفتم که کار ما درستست / گشادم دست بر آن یار زیبا / چو ملا بر پلو، مؤمن به حلوا / چو گل افکندمش بر روی قالی / دویدم  زی اَسافل از اَعالی / چنان از هول گشتم دست پاچه / که دستم رفت از پاچین به پاچه / از او جفتک زدن از من تپیدن / از او پر گفتن از من کم شنیدن / دو دست او همه بر پیچه اش بود / دو دست بنده در ماهیچه اش بود / بدو گفتم تو صورت را نکو گیر / که من صورت دهم کار خود از زیر / به زحمت جوف لنگش جانمودم / در رحمت به روی خود گشودم / کـ.ـسی چون غنچه دیدم نوشکفته / گلی چون نرگس اما نیم خفته / برونش لیموی خوش بوی شیراز / درون خرمای شهدآلود اهواز / کـ.ـسی بشاش تر از روی مؤمن / منزه تر ز خلق و خوی مؤمن / کـ.ـسی هرگز ندیده روی نوره / دهن پر آب کن مانند غوره / کـ.ـسی بر عکس کـ.ـس های دگر تنگ / که با کـ.ـیرم ز تنگی میکند جنگ / به ضرب و زور بر وی بند کردم / جماعی چون نبات و قند کردم / سرش چون رفت، خانم نیز واداد / تمامش را چو دل در سینه جاداد / بلی، کـ.ـیرست و چیز خوش خوراکست / ز عشق اوست کاین کـ.ـس سینه چاکست / ولی چون عصمت اندر چهره اش بود / از اول تا به آخر چهره نگشود / دودستی پیچه بر رخ داشت محکم / که چیزی ناید از مستوریش کم / چو خوردم سیر از آن شیرین کلوچه / حرامت باد گفت و زد به کوچه.
   حجاب زن که نادان شد چنینست / زن مستوره محجوبه اینست / به کـ.ـس دادن همانا وقع نگذاشت / که با روگیری الفت بیشتر داشت / بلی شرم و حیا در چشم باشد / چو بستی چشم باقی پشم باشد / اگر زن را بیاموزند ناموس / زند بی پرده  بر بام فلک کوس / به مستوری اگر پی برده باشد / همان بهتر که خود بی پرده باشد / برون آیند و با مردان بجوشند / به تهذیب خصال خود بکوشند / چو زن تعلیم دید و دانش آموخت / رواق جان به نور بینش افروخت / به هیچ افسون ز عصمت بر نگردد / به دریا گر بیفتد تر نگردد / چو خورشید بر عالمی پرتو فشاند / ولی خود از تعرض دور ماند / زن رفته کُلژ دیده فاکولته / اگر آید به پیش تو دکولته / چو در وی عفت و آزرم بینی / تو هم در وی به چشم شرم بینی / تمنای غلط از وی محال است / خیال بد در او کردن خیال است / برو ای مرد فکر زندگی کن / نیی خز، ترک این خربندگی کن / برون کن از سر نحست خرافات / بجنب از جا که فی التأخیر آفات / گرفتم من که این دنیا بهشتست / بهشتی حور؛ در لفافه زشتست / اگر زن نیست عشق اندر میان نیست / جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست / به قربانت مگر سیری؟ پیازی؟ / که توی بقچه و چادر نمازی / تو مرآت جمال ذوالجلالی / چرا مانند شلغم در جوالی / سر و ته بسته چون در کوچه آیی / تو خانم جان نه؛ بادنجان مایی / بدان خوبی در این چادر کریهی / به هر چیزی بجز انسان شبیهی / کجا فرمود پیغمبر به قرآن / که باید زن شود غول بیابان / کدام است آن حدیث و آن خبر کو / که باید زن کند خود را چو لولو / تو باید زینت از مردان بپوشی / نه بر مردان کنی زینت فروشی / چنین کز پای تا سر در حریری / زنی آتش به جان، آتش نگیری! / به پا پوتین و در سر چادر فاق / نمایی طاقت بی طاقتان طاق / بیندازی گل و گلزار بیرون / ز کیف و دستکش دل ها کنی خون / شود محشر که خانم رو گرفته / تعالی الله از آن رو کو گرفته / پیمبر آنچه فرمودست آن کن / نه زینت فاش و نه صورت نهان کن / حجاب دست و صورت خود یقینست / که ضد نص قرآن مبینست / به عصمت نیست مربوط این طریقه / چه ربطی دارد گوز با شقیقه؟ / مگر نه در دهات و بین ایلات / همه روباز باشند آن جمیلات / چرا بی عصمتی در کارشان نیست؟ / رواج عشوه در بازارشان نیست؟ / زنان در شهرها چادر نشینند / ولی چادرنشینان غیراینند / در اقطار دگر زن یار مردست / در این محنت سرا سربار مردست / به هرجا زن بود هم پیشه با مرد / در این جا مرد باید جان کند فرد / تو ای با مشک و گل همسنگ و همرنگ / نمی گردد در این چادر دلت تنگ؟ / نه آخر غنچه در سیر تکامل / شود از پرده بیرون تا شود گل / تو هم دستی بزن این پرده بردار / کمال خود به عالم کن نمودار / تو هم این پرده از رخ دور می کن / در و دیوار را پرنور می کن / فدای آن سر و آن سینه باز / که هم عصمت در او جمعست هم ناز.

   1- شکاف فرهنگی و عقب ماندگی بخش زیادی از جامعه ما عامل اصلی به ثمر ننشستن تلاش های قشر پیشرو برای پدید آوردن جامعه مدنی مبتنی بر آزادی و دموکراسی است.نه مردان متحجر و متعصب ما کم اند و نه زنان عقب افتاده که خود و هم جنسان خود را ملزم به رعایت حجاب میدانند و به هیچ وجه معتقد به آزادی انتخاب نیستند.برای پیشرفت و رسیدن به توسعه بجز اصلاح متلک ها و چشم چرانی مردان باید فکری هم به حال این قشر کرد.
   2- در مورد استفاده از الفاظ رکیک و ذکر اعمال قبیح در ادبیات،باید این نکته را متذکر شد که از دیرباز بسیاری از شاعران ما با تقلید کورکورانه به شدت مشکل داشته و هیچ چیز بیش از آن عذابشان نمیداده است.به بیانی تقلید و نیاندیشیدن روی نرو اعصاب ایشان بوده است، لذا اکثر آنها با تندترین ادبیات به آن تاخته و آن را مذمت کرده اند.داستان کنیزک و خرخاتون مثنوی نمونه ای از این واکنش در مقابل تقلید کورکورانه از زبان عارف بزرگ و شاعر پرآوازه ایرانی،مولاناست که آن هم حاوی مضامین و الفاظ رکیک است.هرچند شاید بدلیل رعایت عرف جامعه نتوان اینگونه اشعار را در جمع مطرح ساخت اما غنای معنایی و شیوایی و شیرینی آنها یقین در خلوت کارساز خواهد بود و هر اندیشه پرست پاکدامنی را نیز بسوی خود خواهد کشاند.در کنار این مبحث از لحاظ جامعه شناختی نیز نزدیکی زبان یک متن یا شعر به زبان مردم عادی و کوچه و بازار در ماندگاری آن اثر و تأثیرگذاری بیشتر آن نقش بسزایی دارد،و هر روز چه بسیار فحش که آدم میفهمد و میدهد!.

آوریل 27, 2010

در سیزده، مینی ژوپ پوشیده و مست میکرده اند

دسته‌بندی شده در: سایر افاضات — mn @ 3:23 ب.ظ.

   هرطور که حساب کنی نمیتوانی بفهمی که نهضت خمینی چطور توانست ملت را به اینجا برساند،عجیب است،هزاران ساحره هم نمیتوانستند اینگونه مردمی را سحر کنند که انقلاب کرد.فکر کنم مسخ شده ایم!به هر روی ضمن انتظار برای اینکه ببینیم آقا توجیه عقلی و شرعی برای سیزده پیدا میکند یا نه – میدانید که آقا و لشکر عاشق توجیه عقلی برای بسیاری از مسائل پیدا کرده،از چرایی دستگیری ملت در شب انتخابات که برای پیشگیری بوده و همه جا هم مرسوم است وبعد هم همه دیدند که پرورنده شان پس از آماده شدن چقدر سنگین است تا سنگسار و غسل و صاحب شدن زن و دختر دشمن در جنگ و کوچک کردن دولت با دو برابر کردن بودجه و اصل ولایت و… – این دو مطلب را درصفحات فکاهی نشریات پیش از منفجر شدن نور در سرزمینمان حول سیزده دیدم:
«سیزده عید
شد سیزده عید که در دشت و بیابان / مردم همگی را نگری خرم و شادان
گویند که نحس است چنین روز ولیکن / شک است در این گفته و در راستی آن
زیرا که به هرکس نگری دور ز غمها / در چهره او عیش و نشاط است نمایان
از یک طرفی «خاله بگم» با «ننه صغری» / با بغچه پر، همره آجیل فراوان
گاهی بخورد این پلو بره و ماهی / گاهی بزند آن پک بسیار به قلیان
از یک طرفی، فی فی و زی زی و پریزاد / آواز بخوانند چو مرغان غزلخوان
با جمله یاران دگر از ره «چاچا» / خود را برهانند همی از غم دوران
بنگر به گروهی که ز می خوردن بسیار / آواز چو موشک برسانند به کیهان
ای دلبر طناز که از راه مینی ژوپ / دلها همه را ساخته ای واله و حیران
ای آنکه لبت سرختر است از می گلنار / وی گشته ز زلف تو دل خلق پریشان
برخیر و درین روز دل افروز، بشادی / داد دل خود را بستان از گل بستان
با من چو تو باشی نبود سیزده ام نحس / برخیز و ز نحسی من دلداده تو برهان»
«سیاه مست
معلوم نیست چرا روزهای سیزده حرص میخوارها به نوشیدن بیشتر میشود،این ماجرا حوادث و خاطراتی بوجود آورده و این یکی از آنهاست از زبان یک می فروش شهرستانی که میگفت:جوانی بود که در مستی خیلی افراط میکرد و گاهی کار را بجاهای بی مزه ای میکشاند،یک روز سیزده تازه مغازه را باز کرده بودم که سرو کله او پیدا شد و بعد از نوشیدن چند گیلاس شروع به بدمستی و فحاشی کرد.من او را از در مغازه با لگد بیرون انداختم ،باز از رو نرفت و مدتی که گذشت دیدم از در دیگر وارد شد.منهم از رو نرفتم و برای رفع مزاحمت او را با یک لگد دیگر از همان در که آمده بود بیرون انداختم،اما مگر کار به همین جا تمام شد؟خیر،او از در عقب مغازه وارد شد و باز همان لگد را خورد و بیرون رانده شد.دیگر خیالم راحت شد چون فکر کردم پی کارش رفت،اما چقدر تعجب کردم وقتی دیدم این جوان بعد از نیم ساعت بزحمت از پنجره مغازه خود را بالا میکشد که وارد شود.باز تصمیم گرفتم هرطوری که شده شرش کنم،اما وقتی باو نزدیک شدم جمله ای گفت که مرا بخنده واداشت،او همینکه مرا دید با لکنت مستانه ای گفت: چقدر با تربیت هستی بارک الله،هردفعه میخوام بیام مهمونت بشم،میائی به پیشوازم.»
   پ.ن: و البته چند مطلب دیگر هم دیدم که از آن جمله اند:
«قصد بد
دختری هراسان به دفتر پلیس مراجعه کرد و گفت: در اتوبوس پولهایم را دزدیده اند.مأمور پرسید پولها را کجا گذاشته بودی؟ دختر جواب داد:در یک کیف کوچک که روی سینه ام جا داده بودم.مأمور گفت: متوجه نشدی که کسی دستش را به طرف سینه ات ببرد؟ دختر گفت: چرا یک جوان اینکار را کرد ولی فکر نکردم قصد بدی داشته باشد!»
«بوسه
قاضی: خانم این آقا در کجا شما را بوسید؟
خانم: در محل لبهایش
قاضی: درست است، مقصودم اینست که در چه جائی بوسید؟
خانم: در بین دو بازویش»
«خبط
از خبط های زندگی یکی اینست که مردی «چیزی» در چهره دختری میبیند و مجذوب آن میشود،ولی با «همه» آن دختر ازدواج میکند.»
   در راستای توجیه عقلی:


کیهان سال 64

به جون سه تا بچم اینقد خوشحال شدم دیدم وبشات فک فیلتر() شده!

13/1/1389

صفحهٔ بعد »

پوسته: Rubric. وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.